خرید بک لینک
يک بار زنگ زده بودم منزل نقیزاده. اسمش فرامرز بودو با يكی ديگر كه هيچ يادم نيست، سه نفرى روى يک نيمكت مینشستيم. مادرش تا گوشی را برداشت.اسمش يادم رفت....منزل نقیزاده؟!از بابام ياد گرفته بودم بگويم

برچسب: نویسنده: حسین رحمانی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 22:20

خدایا...

چرا هرچی بیشتر صدات میزنم

کمتر، پیدات میکنم...کجایی پس؟

برچسب: نویسنده: حسین رحمانی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 22:20

خدا خسته ام خیلی...کم آوردم

یک خواب طولانی میخوام....

از اون خوابا که بهش میگن:

خواب ابدی...

برچسب: نویسنده: حسین رحمانی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 22:20

مهم نیست چند سالته

تو همیشه به پدرت نیاز داری

وقتی که حالت خوب نیست...

برچسب: نویسنده: حسین رحمانی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 18:57

جسارت میخواهد!نزدیک شدن به افکار دختری که روزها، مردانه با زندگی میجنگداماشب ها بالشتش از هق هق های دخترانه اش خیس است از بیرون همه چیز روبراه است اما هرنفس درد است که میکشیمعنی حسرت رو توی هیچ کاغذی

برچسب: نویسنده: حسین رحمانی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 18:57

نهایتا روزی از این همه دم دست بودن حالتان بد میشود از اینکه انتظار بکشید پیام تیک دوم بخورداز عکس پروفایل چک کردن و قربان صدقه رفتن های یواشکیاز ارسال عکس و نوشتن به یادت بودماز is typing و online ب

برچسب: نویسنده: حسین رحمانی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 18:57

امروز معلمم فهمید که تو برای همیشه رفته ای

نمیدانم چرا گریه کرد؟

بابا مگر بهشت جای بدی است؟

برچسب: نویسنده: حسین رحمانی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 18:57

وقتی وارد کافه دلات شد بوی عطرش همه جا رو پر کرد. موهای خرماییش رو پیچ داده بود بالا و مثل دامادا شده بود. مژه هاش مثل همیشه فر خورده بود، چشاشم همون برق همیشگی رو داشت. آستیناش رو تا زده بود بالا و

برچسب: نویسنده: حسین رحمانی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 18:57

آرزوهایم را

بادبادکی که پدر می ساخت ،به آسمان می برد

امروز بادبادکی خریده ام تا بوسه ام را برایش ببرد

سلام

دلم خوش بود توی نبودنم دوستای مجازی احوالم رو می پرسند

ولی... ممنون از دهه شصتی بزرگوار و خواهر عزیزشون

برچسب: نویسنده: حسین رحمانی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 18:57

هر انسان لبخندی از خداست

و تو زیباترین لبخند خدایی

در ستاره باران میلادت، میان احساس من

تا حضور تو حبابی است از جنس هیچ ....

از دستان من تا لمس نگاه تو آسمانی

است به بلندای عشق .....

روزت مبارک, فرشته زندگیم

برچسب: نویسنده: حسین رحمانی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 18:57

روزی در یک دهکده کوچک، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصویری از چیزی که نسبت به آن قدردان هستند، نقاشی کنند. او با خود فکر کرد که این بچه های فقیر حتماً تصاویر بوقلمون و میز پر از غذا

برچسب: نویسنده: حسین رحمانی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 18:57

پاییز را می بینی؟از غم نداشتن پدر اینگونه آشفته شد سلامنت که قطع شد، انگار دنیا رو سرمون خراب شد اما نه...گفتیم فرصتی میشه واسه دور هم بودن... شد 30 آبانهر سال اون موقع که میشه، به هم میریزم و هر چقد

برچسب: نویسنده: حسین رحمانی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 18:57

رسم آدمها همین است
اگر بودی که هیچ
اگر نبودی دیگران هستند

برچسب: نویسنده: حسین رحمانی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 18:57

صفحه بندی